little moon?

268 45 62
                                    

بالاخره اون روز رسید
استرسی که داشت رو نمیتونست قایم کنه
اروم از روی تخت پایین اومد و جلوی ایینه ایستاد دستی به موهای کوتاهش کشید و کلافه توی اتاق قدم برداشت.

فلش بک*

زین بیهوش بود و قرار نبود چیزی از حرف اون دوتا بشنوه

لیام: خیلی خب،ما جفتمون یه چیز رو میخوایم،انتقام از اون مردی که اونجا بیهوش شده.برام مهم نیست به چه دلیل میخوای اذیتش کنی و توعم ازم نمیپرسی ولی من انجامش میدم،چه با تو چه بدون تو!

-:خیلی خب پین خیلی خب نمیپرسم چرا ولی با من پیش میری.

لیام سری تکون داد و پای چپش رو با ضرب روی زمین کوبید.

_:اول از همه،دقیقا 1 ماه دیگه شنبه میای لوکیشینی که برات میفرستم،من همه ی پلن هام امادست و میدونم قراره چیکار کنم اونجا همه چیو برات توضیح میدم و بعد میریم برای اجرای نمایش.

لیام:خیلی خب،من تا اون موقع سعی میکنم بهش نزدیک تر بشم

_:باشه پین،ببرش این تن لشو زنده نگهش دار فعلا لازمش دارم.

لیام اروم زینو و کمی تکون داد،زین به هوش اومده بود ولی گیج میزد،اروم دستش رو گرفت و بلند کرد

توی ماشین نشست و استارت زد.

دستش رو برای اون مرد تکون داد.

_:قرارمون یادت نره پین.

پایان فلش بک*

زیر دوش حموم اب سرد روی شونه هاش میریخت و پایین میرفت،سرش رو پایین گرفته بود و خسته به نظر میرسید.

حالا که به روزی که میخواست رسیده بود چرا حس خوشحالی نمیکرد؟
چرا حس میکرد یه چیزی هنوز غلطه؟
چرا حس میکرد هم دست شدن با اون ادم اشتباهه؟

بیخیال فکر کردن شد و از حموم بدون شستن سرش بیرون رفت،حوله روی سرس دیدش رو به اتاق گرفته بود،داشت موهاش رو خشک میکرد.

حوله رو روی سرش تکون میداد تا اب موهاش رو بگیره.

به محض اینکه حوله رو از روی سرش برداشت با چشم های تیز زین روبه رو شد

لیام: جیزز اقای مالیک ترسوندین منو

نیشخند زین روی بالاتنه ی لخت لیام قفل شده بود و همین نگاه یاداور این بود که

لیام: من لختممممممم

زین: هی اروم باش،همه ی بخش های خوبشو دیدم قبلا متاسفانه

لیام:هی مالیک بدو برو بیرون ببینم

زین:خیلی خب،بپوش بیا بریم جایی کارت دارم

چشمکی زد و بیرون رفت

صدای بسته شدن در اومد و لیام اروم روی تخت نشست حالا کی اینو میخواست بپیچونه؟

𝐦𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧𝐟𝐨𝐫𝐦𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧Where stories live. Discover now