-part 23-

603 132 205
                                    

-10:23am-home-

صدای کوبیده شدن در شیشه ای توی حیاط پشتی پیچید، مایکل بلافاصله وقتی پسر بچه ای رو که داره خیلی عصبانی به سمتش میاد تماسی که درگیرش بود رو قطع کرد و با اخم و حق به جانب منتظر شد تا قدم های محکم اون بچه بهش برسه.

ز:«تو پسره ی عوضی با خودت چی فکر کردی که برنامه ی من و خراب کردی؟!!!...اوه خدایا باید برم به لیام بگم که قراره پارتی تولد براش گرفته شه و نشون بدم چقد عقده ای ام!!»

زین فریاد زد و مطمعن بود اون بلوندی امروز قراره بمیره.

مایکل بین فاصله ی نرده ها ی تقریبا بلند سفید رنگ و باغچه ی کوچیکی که برای اب دادن بهش اومده بود اونجا ایستاده بود و چشمهاش گرد شد وقتی دید زین پاش رو روی نرده ها رد کرد و داره زیادی بهش نزدیک میشه!

تا خواست بخودش بیاد زین با کوبیدن کف دستش به سینش اون رو هل داد و مایکل کف زمین پخش شد وقتی زین با پای خودش به پشت پاهاش ضربه زد.

روی سینش نشست و محکم یقه اش رو توی دستش گرفت.

م:«تو حق نداری به من دست بزنی وحشی!»

مایکل سرش داد زد و زین نیشخند عصبی ای بهش  تحویل داد.
ز:«مثلا قراره چی بشه؟!برای تو پسره ی بدبخت من و بفرستن زندان؟؟»

مایکل نفس عصبیش رو بیرون داد و صبرش داشت تموم میشد .
مچ دستای زین رو خیلی محکم گرفت و وقتی از روی زمین بلند شد پسربچه رو روی چمن های رو به روش پرت کرد و سرش داد کشید.

م:«تو لیتل بچ عوضی فکر میکنی چون زیر خواب لیام پینی میتونی هر گهی دلت خواست بخوری؟!»

چشم غره ی خیلی بدی به زین رفت و از جاش بلند شد ولی اتیش زین هنوزم روشن بود.

وقتی میخواست از در بیرون بره موهای بلوندش از پشت کشیده شدن و زین تا روی باغچه کشیدش و اونجا کمرش رو با زور خم کرد.

ز:«بزار برات روشنش کنم!من هرکاری دلم بخاد میکنم نه برای اینکه نامزد لیام پینم، برای اینکه زین مالیکم!!!متوجه اش شدی؟!»

زیر گوش مایکل با عصبانیت کلماتش رو غرید و خیلی محکم تر موهاش رو کشید مایکل که صورتش از درد جمع شده بود نالید و دستش رو روی دست زین گذاشت.

س:«اینجا چه خبره؟؟!!»

بین ناله های پسر صدای سم رو از پشت سرش شنید و انگشتاش لای بلوندی ها شل شدن و با هل دادن مایکل اونو روی زمین انداخت و بدون هیچ نگاهی بهش سمت سم، که با ناباوری و اخمی ناشی از تعجب بهشون خیره بود؛ رفت.

وقتی جلوی در رسید سمت مایکلی که هنوزم درحالی که دندوناش رو روی هم میسابید بهش خیره بود برگشت.
ز:«درضمن! بزودی جوری معنی زیرخواب و بهت میفهمونم که هیچوقت از یادت نره!»

| 𝑪𝑾𝑻𝑪𝑯 | -[completed]Where stories live. Discover now