talking to the moon.

251 49 46
                                    

لیام:من فقط اومدم اینجا از زین انتقام بگیرچون اون عشق زندگی من رو ازم گرفت،من اومدم اینجا تا به بدترین شکل ممکن زینو بشکونم،چون اون عوضی حروم زاده گند زد تو زندگی من

با تمام تنفر داد میزد و چشماش پر از اشک شد.

و زینی که از درد بیهوش شده بود و هیچ کدوم از اون هارو نشنیده بود.

_:خیلی خب پین،خوشم اومد حالا بیا یه معامله کنیم چون جفتمون یه خواسته داریم.

3 ساعت بعد*

زین به هوش اومده بود اما راه رفتن براش سخت و گیج میزد

با کمک لیام سوار ماشین شد

خود لیام هم پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد

شیشه رو پایین داد و با لبخند ملیحی برای اون شخص دست تکون داد.

_:قرارمون یادت مره پین.

__

یک روزی میشد که زین توی تخت بود و حال راه رفتن نداشت،نه به خاطر درد جسمانی بلکه به خاطر درد روحش
همه فکر میکردن اون دست درد یا پا درد داره یا جای زخم هاش میسوزه
درسته،جای زخم هاش میسوخت اما اون سوزش رو دوست داشت
دوست داشت چون فکر میکرد لایق اون درده
چون نتونسته بود از ادم مهم زندگیش محافظت کنه.

در به صدا در اومد 
قبل از اینکه وقت کنه سرش رو برگردونهچیز پشمالویی رو پشتش حس کرد و لبخند عمیق و واقعی زد

زین:زیزی کوچولو

سگ مو مشکلی با چشم های عسلی درشتش بهش زل زد و دمش رو تکون داد

زین بی توجه به ضعفی که داشت بلند شد و اونو رو به اغوش کشید و نوازشش کرد.

این سگ تنها یادگار مادرش بود،وقتی زین بچه بود همیشه به زین میگفت که چون مو های زیزی شبیه زینه و رنگ چشم هاش مثله زین کهرباییه اسم اون سگ رو زیزی گذاشته.

اگر زیزی اینجا بود پس این یعنی خواهرش صفا به دیدنش اومده بود.

دستی توی موهاش کشید و صداش رو صاف کرد
زیزی رو توی بغلش گرفت و منتظر شد خواهرش وارد اتاق شه.

اما وقتی صدای فین فین کسی رو شنید خنده ی عمیقش روی لبش خشک شد.

زین:سوییت پای؟بیا اینجا ببینمت

و این صفا بود که مثله بچه ها از پشت در کنار اومد و داخل اتاق شد.

زین:بیا اینجا بشین

زی زی رو ول کرد تا برای خودش بره و توی چمن ها بگرده.

سر صفا رو بغل کرد و شروع کرد به نوازش موهای صفا.

زین:هی توت فرنگی خانم چرا گریه؟

صفا:ز...ین...م..من میدونم چیشده

𝐦𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧𝐟𝐨𝐫𝐦𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧Where stories live. Discover now