1

644 191 463
                                    

"First chapter"

"You should forget me"

.

Tune for this chapter:

Long way down, One direction

.

"Point of no returning
Now it's just too late to turn around
I try to forgive you
But I struggle 'cause I don't know how..."

.

چهاردهم دسامبر 2015، انگلستان، لندن، ساعت 20:15، خونه‌ی شخصی هری که پاپاراتزی‌ها،  آدرسش رو ندارن:

.

-دیشب بند... بند دوست‌داشتنی‌مون از هم پاشید لویی، رابطه‌ی من و توام همین‌طور.

اون پسر چشم‌سبز فریاد زد. اراده‌اش رو از دست داده بود. هر بار که قرار بود باهم به‌هم بزنن، قرار بود تمومش کنن، اون همین‌قدر می‌رنجید.

این‌بار هم اون‌قدر خشمگین شده بود که بزرگ‌ترین رازش رو لو داد. اون قرار نبود به هیچ‌کس بگه که دیگه قصد نداره به وان‌دایرکشن برگرده.

-لعنت، لعنتی!

لویی با تلفیقی از خشم و ناباوری، موشکافانه نگاه کرد که اون چطور هر دو دست‌هاش رو با حرص، لابه‌لای موهای بلند و موج‌دارش، فرو برد و زیرلب، نجواکنان فحش داد.

--تو بهم دروغ گفتی! تو، تو... بهم دروغ گفتی، هری!

لویی بی‌وقفه، این جمله‌ی چهار کلمه‌ای رو تکرار می‌کرد و همون‌طور که بغض کرده بود و چشم‌های آبی‌رنگش، بدون این‌که اشکی روی گونه‌اش بچکه، خیس شده بودن، عصبی می‌خندید و مدام عرض خونه رو از نو، می‌گذروند.

-لعنتی، این تویی که داری بند‌و از هم می‌پاشونی لویی، این تویی که بهم خیانت کردی و با این‌حال، سعی داشتی من‌و پیش خودت نگه داری. تو... تو می‌خواستی از باهم بودن‌مون توو بند سوءاستفاده کنی که من نرم لویی، که... من تو رو ترکت نکنم. بهم نگو دروغ می‌گم. دروغ نمی‌گم و تو خودت از این موضوع آگاهی!

هری روبه‌روی لویی ایستاد و همه‌ی این‌ها رو طوری با درد، فریاد زد که رگ‌های گردنش به مرور، نمایان شدن.

--لعنتی! گُه تووش! رسماً دارم دیوونه می‌شم!

لویی فحش داد و با کلافگی، روی مبلی تک‌نفره که گوشه‌ی سالن قرار گرفته بود، نشست. سرش رو چسبید.

-به کافئین احتیاج دارم.

هری بدون تماشا کردن اون چشم‌های آبی، با قدم‌های سنگین و بزرگش، روونه‌ی آشپزخونه شد تا افکارش رو جمع ببنده. قهوه‌ساز رو روشن کرد. دست‌هاش رو روی کانتر قرار داد. از همون‌جا قادر بود لویی رو نظاره کنه.

Exile (L.S) Where stories live. Discover now