-part 17-

698 145 549
                                    

-10:00pm-

-خب...روزت چطور بود؟!
زین خونسرد گفت،به رو به روش زل زده بود و گهگایی اطراف خیابون و ادمارو نگاه میکرد.

+چی؟!
لیام با اخمی که ناشی از تعجبش بود بین رانندگیش به زین نگاه کرد.
-پرسیدم روزت چطور بود...

حالا داشت با چشمایی که نشون میدادن این سوال یچیز عادیه و همه چیز طبق روالشه به لیام نگاه میکرد.

+نمیدونم...معمولی؟!
زین نگاهش رو از لیام گرفت و دوباره به رو به روش داد.

-زیاد معمولی بودنم خوب نیست، اینطور کارت برای خودت و کارمندات خسته کننده میشه...

لیام تک خنده ای کرد و همونطور که فرمون رو زیر دستش میچرخوند و نگاهش به خیابون بود جواب داد.

+چیکار کنم؟!براشون شو برگذار کنم با حضور افتخاری تیلور سوییفت؟!

زین بدون خندیدن به شوخی لیام شونه بالا انداخت
-هرطور خودت میدونی.
هر دو سکوت کردن و انگار حرف دیگه ای برای گفتن نبود.

لیام فکر میکرد این مکالمه عجیبه و دوست نداشت ادامه پیدا کنه و برعکس زین فکر میکرد همه چیز داره خوب پیش میره.
درواقع دوست نداشت زیاد فکر کنه چون باعث میشد غمگین شه،اشک توی چشمش جمع شه و مثل یه بچه بزنه زیر گریه.

دوست داشت فقط این تایم و بگذرونه و نمیدونست میخاد چی پیش بیاد.

+خب...خودت روزت و چطور گذروندی فرشته ی زیبا؟!

لیام با نیشخندی پرسید و زین نگاهش و از رو به روش نگرفت و سعی کرد کلمه هارو از مغزش پیدا کنه.

-صبح بلند شدم...صبحانه خوردم...ورزش کردم و یکم فیلم دیدم...
لیام اروم خندید

+جدا؟!مایکل گفت حتی صبحانه اتم نخوردی و تمام روز تو اتاق بودی!

زین دهن باز کرد که بگه "مایکل گوه خورد با تو" ولی لب هاش رو روی هم فشرد و سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه.

-من فقط...امروز یکم بی حوصله بودم...

+عاو...چی باعث ناراحتی گربه کوچولوی من شده؟!

لیام بامهربونی گفت، وقتی با پشت انگشت هاش گونه ی زین رو نوازش کرد.
زین کمی سرش رو عقب برد تا از دست لیام دور شه.

-ناراحت نبودم!فقط بی حوصله بودم...حواست به رانندگیت باشه لیام!

با صدای خیلی ارومی توضیح داد وقتی دید لیام نگاهش کاملا به زینه.
+اگه میدونستم زودتر برمیگشتم که پیشت باشم لاو...

لیام هم مثل خودش اروم حرف میزد، سمتش برگشت و با همون چشم های درشت کاراملی رنگ که حالا برق کمی توشون بود به اون مرد نگاه مرد.

لبخند محوی به نیمرخ لیام زد و سمتش خم شد و با گذاشتن بوسه ی گرم و نسبتا طولانی ای روی گونه اش، باعث شد چشمهای اون مرد هم برق بزنن.

| 𝑪𝑾𝑻𝑪𝑯 | -[completed]Where stories live. Discover now