28th birthday!

360 69 61
                                    

لو:میخواستم بگم که...
حرف لویی کامل نشده بود که در اتاق باز شد و اهنگ happy birthday توی بار پخش شد

زین نگاه متعجبی کرد و با دیدن بادکنک Z دست لویی فهمید تولد خودش بوده...

جمعیت رو نگاه کرد و چشمش خورد به جف.کنار جف پسر جوونی ایستاده بود که خیلی اشنا به نظر میومد...

زین همین طور بی توجه به شرایطی که توش هست به پسر خیره شده بود و داشت فکر میکرد کجا میتونه این پسرو دیده باشه.

لویی که دید زین هیچ حرکتی نمیکنه کمی نگران سمتش قدم برداشت و دستشو روی شونه ی زین گذاشت

لو:زدی تولدت مبارک باشه

زین که از خلا خودش در اومده بود لبخندی به لو زد و اونو به آغوش کشید

ز:ممنونم تومو

چند دقیقه بعد زین خواهر کوچیکش رو دید که به سمتشون میاد...

لبخند ذوق زده ای زد و مثله پنگوئن اروم ولی تند تند قدم برداشت تا زود تر به خواهرش برسه.

صفا بدون وقت تلف کردن زینو به اغوش خودش دعوت کرد و چند بار روی کمر برادرش رو نوازش کرد
زین لب هاش رو به گوش صفا رسوند و لب زد

ز:یادته اون روزی که هیچ جارو نداشتیم بریم،گریه میکردی میگفتی همیشه دوست داشتی 28 سالگیمو ببینی؟چون 28 ام مرده بود.منم بهت گفت پرنسس جوری ازت محافظت میکنم که آب تو دلت تکون نخوره؟

از صفا فاصله گرفت و دست هاش رو باز کرد...سرشو بالا اورد و ادامه داد

ز:صفا ببین...من 28 سالم شد.ازت محافظت کردم.تو هم الان اینجایی.

دستاش رو پایین اورد و لبخند تلخی زد.

ز:من تا همین دیشب با ترس اینکه نکنه نتونم به قولم عمل کنم به خواب میرفتم.ولی حالا ببین...10 سال گذشت و من هنوز اینجام

صفا با چشم های اشکیش سمت برادرش رفت که دوباره بغلش کنه.

ز:اروم توله خرس،من اینجام.

بعد از یه بغل طولانی صفا روی صندلی نشسته بود و با لویی صحبت میکرد.

زین رفته بود تا با کسایی که واسه تولدش اومدن یکم صحبت کنه و ازشون تشکر کنه برای حضورشون.
چشمش خورد به همون پسر که آشنا به نطر میومد و کنارش جف رو دید.

به بهونه ی تشکر میتونست بیشتر به اون پسر نگاه کنه تا شاید یادش بیاد کجا دیدتش.

جلوتر رفت و رو به جف کرد

ز:شریک!

جف:اوه پسر.تولدت مبارک

و دستاش رو نا مطمئن برای اغوشی باز کرد
و زینی که" امشب" خوشحال بود با مهربونی جف را در اغوش کشید.

𝐦𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧𝐟𝐨𝐫𝐦𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧Where stories live. Discover now