what the fuck is happening?

388 73 95
                                    

نفهمیده بود ولی بعد از اینکه ماشینش رو جلوی خونش پارک کرده بود همون جا خوابش برده بود..
.با صدای زنگ گوشیش چشم هاش رو باز کرد و بلافاصله بعد از تیر کشیدن سر و گردنش برای موقعیت بد خوابش فهمید زندگی خیلی دوست داره عقده هاشو سرش خالی کنه...

دکمه ی سبز وصل تماس رو زد و گوشیو کنار گوشش گرفت

اندرو:صبحتون به خیر قربان ببخشید این وقت صبح مزاحم میشم ولی پدرتون اینجا هستن منتظرن شمارو ببینن هر چقدر هم گفتم شما به سفر کاری رفتید قبول نکردن

ز:تو راهم

وقت لباس عوض کردن نداشت پس از همون جا ماشین رو روشن کرد و راه همیشگی رو در پیش گرفت
-
پنج دقیقه که میشد که رسیده بود اما دلش نمیخواست از ماشین پیاده بشه...نگاه خسته ای به در شرکت انداخت و بالاخره تصمیم گرفت اون زینی که توی دلش میگفت برگرد رو خفه کنه

وقتی وارد اتاق کارش شد مردی رو دید که خیلی وقت بود دیگه شباهتی به پدرش نداشت...صداشو صاف کرد و اون مرد رو متوجه حضورش کرد...

اما بعد بی توجه به اون سمت میز کارش رفت و پرونده ی دستش رو روی میز گذاشت و اروم نشست...و با نگاه سردش به زمین خیره شد...

یاسر: 10سال لعنتیه...من فقط میخوام تو چشمام نگاه کنی...هر روزی که بتونم میام اینجا ولی با کلی داستان هر دفعه خودتو ازم میگیری...10 ساله نزاشتی پسرمو بغل کنم...توعه عوضی پسرمو ازم گرفتی...بهم برش گردون!!!

ز:پسرت اون موقعی که تو بدبختیاش ولش کردی مرد مالیک،مرد!!!!

یاسر لحظه سکوت کرد...دستش توی هوا خشک شده بود...کمی فکر کرد.
چشم هاش از اشک خیس بودن

یاسر:هر دفعه بهت گفتم من مجبور بودم برم...بهت گفتم باید فراموش میکردم...ولی تو چی؟یه خودخواهی که اون موقع منو واسه اینکه حمایتت کنم میخواستی!!!

ز:اون موقع من تازه 18 ساله شده بودم...تو با خودت چی فکر کردی؟اینکه ول کردن منو صفا باعث میشه رو پای خودمون باشیم؟اره؟؟

خودکار توی دستش رو روی میز پرت کرد و اتاقو ترک کرد و  چند ثانیه بعد این صدای شکستن بغض یاسر بود که به گوش میرسید...
-
همیشه بهم گفتن هیچکس عزیز تر از خانواده نیست.همیشه گفتن اره اونا خیر تورو میخوان به حرفشون گوش کن.

همیشه یه جوری ازشون میگن که انگار ادمایی هستن بدون خطا...کسایی که همیشه تصمیم درست میگیرن...

این دروغو اما خودشون هم باور کردن...هر دفعه دیگری رو مقصر میدونن در صورتی که خودشون باعثش بودن...

بهم گفتن تو خیلی کینه ای...اما نه.من فقط دردم میاد وقتی میبینمش...دردم میاد وقتی دوباره پرت میشم به گذشته.

𝐦𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧𝐟𝐨𝐫𝐦𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧Where stories live. Discover now