-part 13-

598 127 629
                                    


-07:57pm-hotel-

شیر اب و بست و سرشو بالا اورد و به صورت خیس خودش توی اینه خیره شد.

اخمی کرد و چشمهاشو ریزتر کرد.

-هربار به اینه نگاه میکنم با خودم میگم وقتی تو هستی چرا باید بقیه وجود داشته باشن...اخه اون احمقا ی زشت به چه دردی میخورن؟!

رو به تصویر اخمالود خودش توی اینه گفت و با تاسف سر تکون داد و اهی کشید.

تونست صدای زنگ موبایلش رو از توی اتاق بشنوه،حوله ی کرم رنگ و برداشت و همونطور که خیسی صورتش رو میگرفت، از حموم بیرون اومد.

موبایلش رو از روی تخت برداشت و با چندش بهش نگاه کرد وقتی متن روی صفحه رو دید.

"مامان جنده ی لیام که معتقده همه جنده ان بجز خودش ولی تنها کسی که جنده است خودشه"

کمی طولانی بود ولی بنظرش بهتر بود که وقتی ادما باهاش تماس میگیرن بهش یاداوری شه اونا کی ان.

نفس عمیقی کشید

-اروم باش

-همه چی خوبه

-اسمش کارنه بهش نمیگی بوقلمون زرد بهش نمیگی بوقلمون زرد بهش نمیگی بوقلمون!

با خودش تکرار کرد و بعد از نفس عمیقی که کشید و تماس رو وصل کرد.

-سلام بو...عام...خاله...کارن!

با خوشحالی ظاهری ای گفت و صدای ازاردهنده ی اون زن و شنید.

_سلام عسلم...حالت خوبه؟!

-من خو...

_حال پسرک قشنگم چطوره؟!

زن با مهربونی اغراق شده و فیکی حرف میزد و اجازه نمیداد زین حرفاشو کامل کنه.

زین روی تخت نشست و سعی کرد ارامشش و حفظ کنه.

-لیام برای یسری خرید رفته بیرون...وقتی که برگشت میگم باهاتون تما...

+اخه موبایلش رو جواب نمیداد با خودم گفتم شاید سربه نیستش کردی!

کارن با لحن ازاردهندش گفت و قهقهه زد.

لبخند فیک زین روی لباش خشک شد و کاملا منظور کارن و متوجه شده بود.
خنده ی غیرواقعی ای کرد و حالا عصبانیت و توی خونش حس میکرد.

-اخه چرا باید اینکارو بکنم...

زین لحنش و اروم نگه داشت ولی انگار اون زن این قصد و نداشت،با لحنی کمی جدی تر و پر طعنه تر ادامه داد.

+نمیدونم عزیزم!شاید چون بخوای اموال پسرک احمقم و بالا بکشی!

-این حرفتون درست نیست...من هیچوقت اینکارو نمیکنم!

لحن زین هنوزم اروم بود و متوجه ی ملافه های تخت که زیر دستش مچاله شده بودن نشده بود.
صدای خنده ی پر از نفرت کارن توی گوشش پیچید و دوست داشت اون لحظه کر میبود.

| 𝑪𝑾𝑻𝑪𝑯 | -[completed]Where stories live. Discover now