اهنگ seve your tears از Ariana grande & the weekend توصیه میشهD:
خیلی اهنگ خوبیه لامصب
تهیونگ؟
پسرک با چشم و دستوپاهای بسته صدای اربابشو شنید بعد از چهار ساعت به اتاق بازی،جایی که تهیونگ قرار داشت برگشته بود.
-آ...قا؟
ارباب تهیونگ پیشش اومد و چشماشو از حصار اون پارچه سیاه رنگ ازاد کرد.همه جای اون خونه سیاه بود.همهچیزش.
رنگ دیوار ها.مبلمان.کمد ها.کابینت های اشپزخونه.لباس های ارباب.ماشین هاش و حتی سگش.
تهیونگ اوایل خوشش نمیومد ولی الان عاشق رنگ سیاه بود.
اون عاشق هرچی بود که اربابش دوست داشت.
اون حتی عاشق اربابش بود...
با اینکه اربابش اصلا احساسی نداشت
اون اصلا چیزیو حس میکرد؟
تهیونگ مطمعن بوداون حتی احساس گرسنگی یا تشنگی هم نمیکنه
-کارت خوب بود ولی هنوز کارم باهات تموم نشده.
میتونی بری غذا بخوری.بعدا دوباره بیا اینجا.
+ولی...ولی ارباب من خوابم میاد خستم ینی نمیخواید بزارید من شبو بخوابم و قراره تنبیهم بی خوابی باشه؟
-من چیزی نگفتم تهیونگ.اگه گرسنت نیست پس...
+چرا چرا هست
و بعد زود بلند شد و به سمت در رفت اون واقعا نمیخواست گرسنگی بکشه.
میدونست اگه نخوره اربابش دو روز از غذا گرم محرومش میکنه.تهیونگ دیگه حالش از ویفر به هم میخورد.
-کجا داری میری لخت؟خانم لی پایینه.
از اونجایی که لباسات طبقه پایینه بیا اینو بپوش.راستی میتونی اسممو صدا بزنی.
تهیونگ لبخند بی جونی زد و گفت:ممنون جانگکوکا
جانگکوک پیراهنی که تنش بود رو در اورد و به تهیونگ داد تا بپوشه.
الان جانگکوک با بالا تنه ی لخت و تهیونگ با پیرهن بلند سفید جانگکوک به همراه باکسرش کوتاهش رو به روی هم ایستاده بودن.
ج:میتونی بری
تهیونگ چشمی گفت و با پاهای برهنش به سمت طبقه ی پایین که اشپزخونه قرار داشت رفت.
کف پاهاش بخاطر شلاق هایی که اربابش زده بود،میسوخت ولی سعی میکرد به روی خودش نیاره.
پله هارو دونه دونه با همون پاها پایین میومد
عمارت جانگکوک ۳ طبقه داشت
طبقه ی همکف که اشپزخونه و پذیرایی عظیم قرار داشت
طبقه ی اول اتاق خودش،جانگکوک و چهار نفر دیگه بود
طبقه ی دوم کلا اتاق های مهمان قرار داشت
و در طبقه ی اخر ۳ تا اتاق بود که فقط تهیونگو جانگکوک حق ورود داشتن.
حتی هم خونه های جانگکوک که رفیقاش بودن،یونگیو نامجون هم حق ورود نداشتن
جانگکوک با ۲ رفیق،خواهر و مادرش زندگی میکرد.
ولی اون خونه همیشه ساکت بود.یا هیچکس خونه نبود یا هم اگر بود هیچکس از اتاقش بیرون نمیومد.
وقتی تهیونگ به اشپزخونه رسید روی صندلی کنار کانتر نشست و به ساندویچ های روی میز چنگ انداخت.خانم لی اون دورو برا نبود حتما رفته بود پیش خانم جئون مادر جانگکوک
با لذت به خوردن اون ساندویچ کالباس پرداخت
در همون هین در عمارت باز شد و قامت یونگی و نامجون به همراه دوست پسر نامجون،جین جلوی در ظاهر شد
تهیونگ اولین کار پاهاشو قایم کرد تا مبادا دوستاش ببینن.نمیخواست دوستاش بفهمن جانگکوک باهاش چی کار میکنه.اونا نمیدونست تهیونگ بردست فکر میکنن دوست پسرشه.
ولی جانگکوک حتی گی نبود
YOU ARE READING
𝐌𝐘 𝐃𝐀𝐃𝐃𝐘(𝐨𝐧𝐞𝐬𝐡𝐨𝐭)
Adventure-من یه ددی دارم که عاشقشم.اون منو دوست هم نداره ولی بهم اعتماد داره.ددی من به هیچکی اعتماد نداره حتی به مامانش که عزیزترینشه.اون دچار بیماری پارانوئیده.حقم داره. یه دشمن بزرگی داره.میدونید کی؟پدرش.چرا؟فقط بخاطر اینکه تصمیم گرفت مثل اون قاچاقچی نباشه...
