-part 6-

741 160 407
                                    


06:‌15am-home-
-فاک...فاک...اون ساعت تخمی رو خفه کن!!!!

زین درحالی که صورتش و به بالشتش فشار میداد داد زد و وقتی جوابی از طرف لیام نشنید و دید اون ساعت لعنتی هم همونطور اون آلارم آزاردهنده رو پخش میکنه روی جاش بلند شد.

بالشت توی دستش و به صورتش فشرد و عصبانیتش و با فریاد زدن توش خفه کرد.

وقتی حس کرد کمی اروم شده با نق نق و جوری که انگار میخواست گریه کنه تا اونطرف تخت خودشو کشید و آلارم ساعت و قطع کرد و بعد خودشو زیر ملافه ها قایم کرد و سعی کرد یکم بخوابه.

البته صدای باز و بسته شدن در حمام رو شنید و متوجه شد لیام داره میاد سمتش و قرار نیست اجازه بده یکم اروم باشه.

لیام حوله ی دور کمرش و کمی سفت کرد ،اروم ملافه هارو کنار زد و با دیدن صورت زیبای پسرش لبخند زد،دست خیسشو اروم روی پیشونی و گونه اش کشید و زین چشمهاشو باز کرد و با بیچارگی بهش نگاه کرد

+صبح بخیر سانشاین...

-میخوام بخوابم...

+نمیشه بیبی...مدرسه منتظرته...

لیام با نیشخند گفت و زین اخم کرد،لیام همونطور که روی زین خم شده بود کمی سرشو تکون داد و قطره های آب از موهای خیسش روی صورت زین ریختن...

-اخ...فاک...گمشو...

لیام خندید و زین با بدخلقی صورتش و با ملافه ها خشک کرد و حالا میتونست اتفاقات دیشب و به یاد بیاده و این اصلا خوب نبود.

اخم غلیظ تری کرد و به لیام چشم غره رفت و لیام با همون لبخند کمی بیشتر خم شد و خواست لبای پف کرده زینو ببوسه،

که البته زین کف دستشو روی صورتش گذاشت و اونو عقب هل داد

-چطوره تا وقتی به سن فاکی قانونی نرسیدم منو نبوسی لیام پین متجاوزِ پدوفیل!

گفت و اونو کنار زد و بی اهمیت بهش سمت سرویس بهداشتی رفت.

لیام لبه تخت نشست و دستاشو روی صورتش کشید و حس کرد مغزش داره سوت میکشه.
.
.
.
10:11am-school-

تند تند خودکارشو روی کاغذ میکشید و تمام چیزایی که روی برد نوشته شدن و بودن و توی جزوه اش وارد میکرد و حواسش بود که‌ هیچ چیزی رو از قلم نندازه.

موجود درس خونی نبود یا از اون آدمایی نبود که به درسش ذره ای اهمیت بده ولی وقتی با نایل قهر بود و اون اونطرف کلاس پیش دوستای جدیدش نشسته بود ترجیح میداد مثل احمقای بازنده در و دیوار و‌نگاه نکنه.

مشغول بود که در کلاس زده شد و یه کپه موی قهوه ای و فر از در وارد شد و با لپای سرخ و صورت خجالت زده اش جلوی در ایستاد و به خانوم مورگان دبیر شیمی که روی صندلیش نشسته بود نگاه کرد،خانوم مورگان عینکشو بالا داد و لبخند شیرینی به اون پسر زد

| 𝑪𝑾𝑻𝑪𝑯 | -[completed]Where stories live. Discover now