-part 5-

843 176 544
                                    


-01:39am-police Office-
صدای برخورد کفش زین با کف ماشین تنها صدایی بود که توی ماشین میومد،بعد از رفتنشون به خونه با پلیس تماس گرفتن و تونسته بودن سارق و قبل از اینکه از خونه خارج شه دستگیر کنن و ظاهرا کل کلوز روم جواهرات زین و خالی کرده بود!

و حالا جلوی در اداره ی پلیس توی ماشین منتطر لیام بود که کارای لازم و انجام بده و بیاد.

صدای درینگ درینگ اس ام اسی که از موبایل لیام میومد داشت عصبیش میکرد،لیام اون لعنتی رو جا‌گذاشته بود و برای همین حتی نمیتونست باهاش تماس بگیره و بپرسه چه خبر شده.

موبایلشو برداشت و پسوورد و وارد کرد و صفحه ی کسی که داشت مدام بهش پی ام میداد و باز کرد و برای ثانیه ای خشکش زد،یه نفر یسری عکس فرستاده بود و زیرش نوشته بود"

-شاید بهتره هرزه کوچولوت و توی خونه حبسش کنی!

عکسارو دونه دونه باز کرد،عکسا از زین بودن درحال بلوجاب دادن و هندجاب گرفتن،بوسیدن و لاس زدن با بقیه توی کلاب...

نمیدونست چرا یه نفر باید اینکارو بکنه،مخصوصا وقتی کسی زیاد اونو نمیشناخت و اینکه چطور جرعت کرده ازش بگیره و چطور به این راحتی شماره موبایل لیام و پیدا کرده!

یه بار دیگه به در اداره پلیس نگاه کرد و با استرس لبش و گاز گرفت،موبایلشو در اورد و شماره رو ذخیره کرد،باید میفهمید چه خبره...

تمام عکسارو و صفحه ی چت و پاک کرد و شماره موبایل و بلاک کرد.

گوشی رو خاموش کرد و سرجاش گذاشت شاید بهتر باشه کاری کنه لیام خطشو عوص کنه یا همچین چیزی...

در ماشین و باز کرد و از ماشین بیرون اومد تا کمی نفس بکشه...

هوا سرد بود ولی لذت بخش،توی خیابون چشم چرخوند و بستنی فروشی کوچیکی که اونطرف خیابون بود چشمشو گرفت.

با خیس شدن صورتش به اسمون نگاه کرد،نیم ساعتی بود بارون نیومده بود و فکر میکرد بند اومده...

زندگی کردن توی لندن و دوست داشت،اون عاشق هوای همیشه بارونیه اونجا بود،البته برعکس لیام،اون روزای سرد و بارونی و حتی ابری رو دوست نداشت و عاشق افتاب بود،روزای افتابی ترجیح میداد تمام روز زیر افتاب لم بده و هیچکاری نکنه.

زین با یاداوری وقتایی که دور ورش میپلکید و اذیتش میکرد و "خرس تنبل خوابالو"صداش میزد و اجازه نمیداد استراحت کنه خندید.

خندش محو شد وقتی به این فکر کرد که ممکن بود لیام امشب اون عکسارو ببینه...

هیچوقت براش مهم نبود لیام بدونه اون توی کلاب چیکار میکنه یا نه،همیشه فکر میکرد قطعا لیام فکر نمیکنه که اون توی کلاب درس میخونه یا همچین چیزی!

| 𝑪𝑾𝑻𝑪𝑯 | -[completed]Where stories live. Discover now