-part 2-

953 206 502
                                    


-08:23pm-home-

+دست نزن میگم...همرو خوردی خب الان من چی بزارم رو میز؟!

لیام غر زد و خواست با کفگیر روی دست زین بزنه که سریع دستشو کشید،لیام بهش چشم غره رفت و مشغول سرخ کردن مرغا شد...

+زین؟!
لیام بدون نگاه کردن به زینی که کمی اونطرف تر روی اپن نشسته بود و داشت مرغ داغ توی دستش و جا به جا میکرد و ریز ریز ازش میخورد تا سرد شه، حرفشو زد.
-هوم؟!
+دعوت نامه اومده برای یه افتتاحیه...من و تورو دعوت کردن...

گفت و برای نشون دادن کمی هیجان لبخند ی زد و به صورت بی خیال زین نگاه کرد...

-خب که چی چیکار کنم؟!...

زین یجوری گفت که انگار بدترین پیشنهاد دنیارو بهش دادن و لیام لبخندش جمع شد و کمی اخم کرد و به صورت زین نگاه کرد

-دارم میگم دعوتمون کردن دوتامونو...یعنی لیام جیمز پین و همسرش زین مالیک رو...میگی چیکار کنم؟!

دوباره مرغارو توی تابه تفت داد و یه لبخند زد و ادامه داد

+باید احترام بذاری به اینجور مساعل!میدونی...
لیام خواست ادامه بده که زین وسط حرفش پرید
-چی میگی برا خودت...من که نمیام...

زین گفت و یه تیکه مرغ توی دهنش گذاشت و لیام بازم با اخم و تعجب برگشت سمتش

+یعنی چی نمیام؟!نمیام چیه؟!

گفت و با همون اخم محکم کفگیر و توی ماهیتابه کشید و مرغارو تفت داد

-هییی...هُش وحشیی سوختم...

زین بازوشو گرفته بود و صورتش جمع شده بود،انگار که با این کار لیام روغن داغ روی بازوش پاشیده بود...

لیام نچی گفت و اخماش و بیشتر توی هم کشید،زیر ماهیتابه رو خاموش کرد و سمت زین رفت.

دست زین و از روی بازوش کنار زدو با دقت به اون دایره ی سرخ نگاه کرد

+الان تاول میزنه...بهت گفتم نشین اینجا...اخه اپن جای نشستنه‌.‌..

لیام غرغر کرد و سمت جعبه ی کمکای اولیه رفت تا یچیزی برای سوختگی پیدا کنه...

زین تمام حواسش به مرغای توی ماهیتابه بود که زیادی داشتن براش چشمک میزدن،سریع به جایی که لیام رفته بود نگاه کرد و دستشو کشید تا یه مرغ برداره که با برخورد مچ دستش با لبه ی ماهیتابه هیسی کشید و دستش و توی بغلش برگردوند...

همون موقع لیام با یه پماد کوچیک توی دستش اومد و وقتی دید مچ دستش و گرفته بیشتر اخم کرد و مچ دستشو کشید سمت خودش و با دیدن یه خط کجی که هی داشت قرمز تر میشد پوفی کشید و با عصبانیت به زین نگاه کرد.

+دو دیقه...دو دیقه نمیتونی صبر کنی اون فاکی و بزارم رو میز اون وقت هرچی دوس داری بخوری...

| 𝑪𝑾𝑻𝑪𝑯 | -[completed]Where stories live. Discover now